گفتــه بــودی کـه چـرا محـو تماشای منی

وان چنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی

● 

مـژه بـر هـم نـزنـم تـا کـه ز دستــم نـرود

نــاز چشـم تـو بـه قـدر مـژه بـر هـم زدنی